دختر دلربایم
انسان چقدربدبخت است که نمیداندچقدرخوشبخت است...دخترنازنینم وجودت خوشبخیمان راکامل کرد.
به نام مهربانترین مهربان هستی خداوند بی همتا سلام میلاد باسعادت حضرت فاطمه زهرا س مبارک همچنین روز زن ومادر به همه عزیزان هم وبلاگیم مبارک پیامبر اکرم ص می فرمایند: هر کس فاطمه علیها السلام دخترم را دوست بدارد، در بهشت بامن است، و هر کس با او دشمنی ورزد، در آتش [دوزخ] است . خدا می داند، ولی ... آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود! ... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است پ.ن. تومیدانی که من دلواپس فردای خودهستم . مباداگم کنم راه قشنگ آرزوها رامباداگم کنم اهداف زیبا را مبادا جابمانم از قطار محبت هایت دلم بین امید ونا امیدی میزند پرسه میکند فریادمیشود خسته مراتوتنها نگذاری خداوندا!... پ .ن دوم میلاد حضرت زهراس وروز زن ومادر برهمه شما عزیزان مبارک یه راز دارم تو دلم که دیگه فکرکنم انقدر بزرگ شدم که دیگه اسمشو راز نذارم (اینکه میخوام بگم کلا ازروزمادر وروز پدر گله دارم آخه بابا شاید کسی...واین رو ازبچه گی میخوام داد بزنم وبگم ولی وقتی به عظمت وبزرگی این روزها یه کوچولو فکرمیکنم کلا زبونم میگیره )چه برسه به حالا که خودم مادر شدم وحس برتری دارم وتمام این حس بزرگی رو مدیونه دخترم درسا هستم مدیون دخترم که تمام زندگی ونفس منه مدیون دخترم که باوجودش حس بزرگی وسربلندی میکنم مدیون دخترم که وقتی بهش فکرمیکنم یه نفس راحت میکشم واحساس قدرت میکنم آره من یه راز دارم ............... هر سال تواین روز مبارک خیلی دلم میگیره خیلی حس تنهایی وبی کسی میکنم واینکه خیلی دوس دارم تنهاباشم وبشینم واینقدر فکرکنم تا مغزم... و۲۵ساله که من این حس رو دارم ۲۵ساله که من تنهام ۲۵ساله که من فقط بایکی دوتا خاطره که اونم مثل یه خواب یادم میاد دارم زندگی میکنم ۲۵ساله که من همش به فکر یه کادو ام که اگه میخواستم یه روزی بخرم چی باید میخریدم و۲۵ساله که من مادر ندارم آره این بزرگترین لطف الهی رو ندارم آخه جاش اینجاروی زمین بین ماآدمانبود جاش پیش فرشته هابودپیش ملائک پیش خدا... خود خود خدا به خاطر همین خدازودتراز همه مامانای همسن وسال خودم برد پیش خودش ومن موندم ویادخوب مامانم البته هنوز مادر گفتن رو بلد نیستم آخه تاحالانتونستم بهش بگم.... دختر نازنینم وجود تو وجودمادرم را برایم دوباره بازگردانده تاخودنیز طعم شیرین مادر بودن را حس کنم ادامه مطلب...... اول ازهمه یه سلام ازته دل به همه ی دوستای نازنینم که تواین مدت جویای حال ما بودن وکلی باید عذرخواهی کنم به خاطر نبودنم واینکه بگم به خداخودم ده برابر شما دلتنگتون بودم وهرروزبرنامه ریزی میکردم که بیام پیشتون ولی بازم نمیشدوبازم غیبت داشتم والا دلیل غیبتمونو خودمم نمیدونم انگار امسال روزهازودتر از پارسال به شب تبدیل میشه ومن اینو کشف کردم که تا تکون میخورم میبینم شب شده ومن به هیچ کارم نرسیدم واقعا برام جای سواله که چراحوصله ی هیچ کاری رو ندارم چرا دوس دارم همش به آقای همسرزنگ بزنم وبگم کی میایی اونم بگه ۶من بگم پس میام دنبالت بریم بیرون اونم بگه دیروز بیرون بودیم من بگم خب خرید دارم عزیزدلم اونم بگه چی میخوایی بخری من بگم دکمه برای مانتوم اونم بگه اونو که پریروز خریدیم من بگم آهان نه ببخشید بادمجون برای سرخ کردن اونم بگه اونم که دیروز خریدیم با کلی چیزای دیگه... من بگم حالا چقدرسوال میپرسی درسا حوصله ش سررفته بیا ببریمش بیرون وخلاصه آقای پدر تسلیم دلتنگیهای من میشه و...... میریم چندساعتی بیرون والکی بنزین میسوزونیم وبرمیگردیم وباز فرداهمین بساط اجرامیشه چقدر احساس تنبلی وبی برنامه گی دارم این روزها البته آقای همسر دلداری میده ومیگه مقصرمن نیستم همش تقصیر فصل بهار هستش حالامنتظریم تا فصل بهار تموم بشه البته به غیر از بچه داری ونقشه های پی در پی برای گردش رفتن با آقای پدر(آخه اصلا عادت ندارم تنهایی جایی برم)وسه بارثبت نام کردن برای باشگاه و نرفتن ...کارهای مفید دیگه انجام دادم بععععععععله بزن دست قشنگ روووووووووووو ترشی سیر گذاشتم وباقالی پاک کردم باسبزی که با دستای خودم خرد کردم چندبارآش دوغ درست کردم -میرزاقاسمی درست کردم بدجووووووووووور- فسنجون پختم درحد المپیک پیتزا هامم که حرف نداره یکی منو بیگیره وامایه خاطره ی بد که به لطف خدای مهربونم برطرف شد اینکه دختر یکی یه دونه ام چندروز پیش تب شدید کرد که تا ۵/۳۹درجه هم رسیدهمراه با اسهال واستفراغ ومن توخونه تنها بودم وهمسرعزیزم در باشگاه به دنبال کسب امتیاز(آخه مسابقه داشت) انقدر ترسیده بودم که واقعا لرزش دستامو داشتم میدیدم وبدتر از اینکه درسا نه شربت میخورد نه میذاشت دست وپاشوکمپرس کنم نه میذاشت بغلش کنم ....خدایا.........خودت شاهدی که چه شبی رو پشت سر گذاشتم.... خلاصه بهترین راه این بود که ببرمش حموم آب یخ واین تنها راهی بود که به ذهنم رسید وخداروصدهزارمرتبه شکر که این یکی رو درسا قبول کردخلاصه تا اومدن آقای پدرتونستم تنهایی از پس تب شدید وبی رحم بر بیام آقای پدر که اومدن (ماشا... تو این جور مواقع خیلی خونسرد تر از من هستن) با گفتن چیزی نیست دخترم وتجویز یه شیاف سر وته قصه ی تب رو هم آوردن البته چهره ی پریشون ایشون خبری از خونسردی نشون نمیداد واینوکاملا میفهمیدم که خونسرد بودنش فقط به خاطر منه که بیشتر از این دست وپامو گم نکنم وبیشترازاین گریه نکنم و حرف از بیمارستان وسرم وآمپول نمیزد تا من سکته نکنم الحمد... دوش آب یخ وشیاف خیلی موثر بود تا اینکه فردای اون روز فهمیدیم که بله... دوتادندون فسقلی باعث این همه مکافات ماشده بود خدایا صد هزارمرتبه شکرت خدایا اندازه مهربونی خودت شکرت خدایابه قدرتمامی ستاره های آسمونت شکرت وآخریش هم اینکه طراحی یه نقشه ی تازه ازمن وموافقت آقای همسر برای اجرای این طرح.... خیلی سخت بود راضی کردن ایشون ولی بالاخره به نتیجه رسیدیم وموافقت به عمل اومدهووووووووووووووووووووووورا خدارو صدهزارمرتبه شکر وسرآخر اینکه من خوشحالم از اینکه اینماه انقدر مفید واقع شدم برای خانواده ام(البته به غیرازساعتهایی که آقای همسر رو وادار میکنم بریم یه چرخ بزنیم) واما بریم این عکسها رو ببینیم دخترم آماده شده بره عید دیدنی این خانوم خوش ادا همه جا میگه از من عکس بگیرید اینجاهم یواشکی رفته اتاق وتلویزیون روشن کرده باکمال آرامش داره نگاه میکنه (این روزا نمیذارم زیاد ببینه ............به خاطرهمین اومده تواتاق تلافی کنه) آزمایش شیر خاله بازی به سبک درسا خانوم آثاربه یاد ماندنی هورااااااااااااااااااااااااااارفتیم عروسی درسا جووووووووووووووونم همراه با دختر عمه های عزیز یه چشمک ویه راز .....این لباس خوشگل مال آقاصدرای مهربونه که به درساخانوم هدیه دادن دختر یکی یه دونه ام عاشق کلماتی هستیم که میگی نگون =نکن (وقتی بوست میکنیم ویاوقتی که موهاتو نوازش میکنیم) آقایه واسدا=آقا واستا (قصه دراز داره......... بچه ها= منظور یعنی عمو حامد وعمو وحید ممو= عمو دیدی=هر چی میبینی بهمون نشون میدی بعضی جملات رو انقدر واقع بیان میکنی که واقعا آدم شرمنده میشه مثلا میریم بیرون اتوبوس میبینی میگی مامان بی بیب گونده رو دیدی؟ آبی وقرمز=این دوتا رنگ رو هر جا میبینی نشونمون میدی وبلند داد میزنی مامان آبی اینجاست بیشین=همون بشین خودمون یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم باز هفت سين سرور عید شما مبارک یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند/یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند/یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد/یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد بياييد يادمان باشد كه ما انسانيم و به يادهم زنده ايم. و گاهي نياز داريم تا براي خودمان دعا كنيم. روزها و هر لحظه با خود تكرار مي كنم بارالها به من تواني بخش تا همه را دوست بدارم و به همه عشق بورزم آن سان كه تمامي وجودم از عشق سيراب گردد وببخشم بيشتر از آنچه بستانم و با همه باشم و در كنار همه بي آنكه متوقع باشم ازآنها . و بدين سان است كه مي توان تجلي عشق خداوند را در وجود خودم و ديگران به وضوح ببينم و مسرور گردم و از اين فرصتي زندگاني كه به من بخشيده شده تا بجويم و بشناسم استفاده كنم.
تا محبت و مهرباني و عشق به سويمان بازگردد. خداوندا آغوش مهربانت را هميشه به رويم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت جايي و پناهي براي غصه هايم در خلوت تو داشته باشم و مرا بپذير كه من از تو ام . ویادم باشد که مهرومحبت خدای بی نیازم رودراین پایان سال بیشتربه خاطر بیاورم وبیشترازپیش شکرکنم- شکرکنم که سایه پدرم بالای سرمه شکرکنم که بااینکه ۶۰۰ کیلومترازش فاصله دارم ولی هرموقع صداشومیشنوم حس کودکی ومهربونیاشولمس میکنم شکرکنم که همسروفرزندی دارم که درمورددوست داشتنشون هر چی بگم بازم احساس ته دلمونمیتونم بیان کنم شکرکنم خدای مهربونمو که دوستانی درطول این یکسال پیداکردم که تمام حس پاک دوستی رو میتونم تو تک تکشون لمس کنم ومهمتر ازهمه اینکه فکرفرزندانشون در تمام طول روزهمراه منه منی که عاشق بچه بودم و هستم میخوام بگم عزیزان انقدر از بودنتون به خودم میبالم که واقعا نمیدونم چه جوری بیان کنم اینکه ......بچه های دوست داشتنی تونو دوس دارم از صمیم قلب فقط همین مامانای مهربون با اجازه تون دوس داشتم عکس نوگلاتونو تو وبلاگ دخترم یادگاری داشته باشم امیدوارم این کارم مورد رضایت شما عزیزان دلم باشه آخه نمیتونستم از این کار صرف نظر کنم
صدرای دوس داشتنی خودم که همیشه به همراه مامانش در اعماق قلبم جاداره آروین مهربونم شاهزاده ی قصه ها عشق منه آخه دلم نیومد از این عکس شاهزاده قصه هابووووووووووگذرم بهراد جونم وآراد جونم دوتامهربونای من- عشق من هستین آخ که من چقدر عاشق این فامیل خوشمزه ی بهراد جون اینا هستم با اینکه تا حالا ندیدمش ولی دورادور عشق منه درسا خانوم خوشگل خانوم دوس داشتنی خودم که عشق منه آریاناخوشگله دلبر دلبرایی عشق من آخ دریا خوشگل خوشگلا آرزومه پیشم باشی عشق من دینا خوشگل وناز منی عشق من یاسمن خوشگل ماهم همیشه خندان وخوش اخلاقی عشق من درسا خوشگله قربون اون چشمک زدنت عشق من درسا خوشگله از خانومیت هر چی بگم کم گفتم عشق من کارن مهربونم همیشه دوس دارم بغلت کنم عشق من مینوفرخوشگلم عاشق این عکستم عشق من مهرسا خوشگله شماهم که دیگه حرف نداری عشق منی مانی مهربونم چشم هر بیننده ای رو به خودش جلب میکنه... عشق منه ستایش خوشگلم دل همه بردی عشق منی آخه دلم نیومد از این خانوم خوشگله فقط یه دونه عکس بذارم نوژکوچولوی خوشگلم احساست قابل ستایشه عشق منی یه ببخشید هم بابت نبود عکسهای هورام عزیزم -کارن مهربونم-گیسوکوچولوی خودم- زهرانازنازی-بردیاوسوگل بی نظیر- شیداوسپرجون خودم-عسل حبه انگورنازنین-کیاناکوچولو- وسه تافرشته ی خداماه بانو ومیترا ومهتاب جونم که صد افسوس نشد ازشون یه عکس به یادگاری داشته باشم ولی خب عیب نداره مهم اینه که همیشه در قلب من هستن اینم از تقویم درسا خانوم که قراره خونه به خونه عیدی بده ادامه مطلب هم یه خبرایی هست بله چند روز پیش تولد سلاله جون بود یعنی روز یکشنبه.....هیچی دیگه آماده شدیم رفتیم..... البته بااین تفاوت که تولد خونه مادر بزرگ (البته مامان جون چون ایشون از جمله مادر بزرگ خوششون نمیاد واصرار دارن که درسا مامان جون صداشون کنه.....بله) بود یعنی اون ور دیوار خونمون... چقدر دور...والبته خیلی خودمونی وساده اندازه ده شب گذشت سه تا وروجک قاطی هم شده بودن وتا جایی که جاداشت شلوغ کردن یعنی من تو این دوسال درسا رو به این شکل ممکن ندیده بودم اصلا باورم نمیشد این آتیش پاره دختر منه که انقدر زلزله شده حرف گوش کردن که اصلاصحبتشو نکنم بهتره چون کلا اون شب صدای منو نمیشنید...آخرش ترجیح دادم دیگه کلا سکوت کنم چون واقعا اینجوری سنگین تر بود اول تا رسیدیم از ته دل یه سلام به سلاله وامین دادکه معنیش این بود که: خیلی خوشحالم از اینکه میتونیم امشب کل خونه رو زیرو کنیم بعدکلی روی مبل بپربپرکه با هرپرش من وعمه جان هم دومتر میپریدیم تا فسقلی ها از رو مبل نیوفتن چون واقعا خیلی سر خوش بودن کلی بدوبدو که واقعا توی هر یه قدمش قلب من کف پای درسا بودانقدر که بی احتیاط میدویداز این اتاق به اون اتاق از حال به راهرو از راهرو به آشپزخونه /ای خدا تا میرفت آشپزخونه کل بدنم کوره آتیش میشد آخه اجاق گازشون جای بدیه تازه روشم یه کتری همیشه پراز آب جوش دارن که واقعا وحشتناکه....خدابگم این اختراع کن اوپن آشپزخونه رو چیکار کنه که واقعا دوس دارم خفه ش کنم وبگم آخه حیف نبود آشپزخونه های قدیم که دروپیکری داشتن هر کاری داشتی راحت توش انجام میدادی مهمون میومد اگه ریخت وپاش بود درشو میبستی ویواشکی کارتو انجام میدادی بچه های شلوغچی هم همیشه در امان بودن نه واقعا هدفت چی بود؟؟؟؟؟؟؟ چیزی حتی فکر کنم تمام فکرم فقط بدو بدو بود ومواظبت ازجوجه فسقلی واقعا سخت بود... بادکنک مینداخت بالا وکلی میچرخید انقدر که سرش کاملا گیج میرفت ومیافتاد زمین وکلی ریسه میرفت وکیف میکردوقتی اون خنده هارو میدیدم کاملا انژری میگرفتم وتمام اون شلوغ بازی ها وخستگی بدو بدو کردنام یادم میرفت وکلی خداروشکرمیکردم ودور از چشم بقیه یواشکی میزدم به تخته(بین خودمون)وکلی قندتودلم آب میشد خلاصه شب متفاوتی بود دوسه بارم کم مونده بود کل شیشه های بوفه بریزه وخرد بشه ای خدا آیا این واقعا درسا بود؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی کم کم فکر میکردم با یه پسر بچه ی کاملا شلوغچی (کلمه ترکی)طرف هستم دوربینو ورداشته بود مثل لوک خوش شانس که تفنگشو میچرخونه داشت میچرخوندبعدهم همه رو با اون زبون شیرینش با حالت های نانازی مهربونی مجبورمیکرد دستشونو بذارن زیر چونه شون تاازشون عکس بگیره یعنی کل مهمونی رو در دست داشت اینجوری بگم دیگه.... البته چندبارازحرفه مربیگری استفاده کردم وباجوجه های شیطون بازی های نشسته /مثل اتل متل لی لی حوزک وقصه گویی به روش کاملا حرفه ای باصداهای مختلف براشون اجرا کردم تا دو دقیقه آروم بشینن این دودقیقه رو چه قشنگ عنوان کردم هم کسی نبود جز درسا خانوم بله همین چهره اینجا دیگه کفشاشو در آورده... تورو خدا فقط جورابارو ببینید که واقعا این جورابا چه شبی روپشت سرگذاشتن کلا این یه دونه کلاه که در جشن تولد موجود بود تحت کنترل درسا خانوم بود
اولیش حسین(امام حسین (ع)/هرجا مسجد میبینه میگه حسین بعدشم دوسه تا سینه میزنه)امام حسین نگهدارت باشه عزیز دلم عالیترین کلمه ای بودکه با معنای خاصش یادگرفتی یاله(لاله/دختر خواهرم) میناااااا(میلاد/پسرخواهرم) بسه(پسته) بی بیب گنده ست (ماشین گنده مثل کامیون اتوبوس البته است رو بعضی موقعها میگه)عاشق این کلمه گنده گفتنش هستم چون کاملا واضح میگه دیشبم سر سفره شام یهو گفت مامایی باباگنده ست آخه خب مقصر بچه ام نیست بس که این آقای پدر تن تن غذامیخورن مادوتابه روی خودمون نیاوردیم آخه ترسیدم دیگه کلا توذهنش بمونه به همین خاطر سریع به آقای همسر اشاره کردم که بیخیال بشه ولی دوس داشتم اون لحظه فقط فشارش میدادم وماچ بارونش میکردم یه کار خوبی که انجام میده اجازه گرفتن برای هر کاریه با اون انگشته کوچولو موچولوش این کارش همه رو شیفته ی خودش کرده دخترم عاشق این حرکتتم بدددددددددددددددددجور وای خدایا خودت شاهدی که لحظه ای که یه کلمه از دهن درسا میاد بیرون چه حالی بهم دست میده که اصلا قابل توصیف نیست بارخدایاصدهزارمرتبه شکرت که لذت مادربودن رادرقلب من نهادی اینم عکسهای دیشب که کلا ترکوندیم ومهمتر از همه اینکه سلاله جون اینا همچنان خونه مادر جون بودن ولی از ترس صدای ترقه با امین موندن خونه ولی همون طور که میبینید آرتیست خانواده تو کوچه داره مراسم چهارشنبه سوری اجرا میکنه الهی من فدای ذوقت بشم دوس جونای جون جونیم امیدوارم چهارشنبه سوری خوبی رو پشت سر گذاشته باشین خیلی دوستون دارم زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد منتظر پست بعدی باشین میخوام بترکونم بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت. عزیزم تولدت مبارک چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روزي که تو آغاز شدي! راستش عزیزای دلم دوستای همیشه همراهم امروز دیگه نتونستم بمونم دیگه طاقت دوری شمارو بیشتر از این نتونستم تحمل کنم خیلی برام سخت بود خیلی دلگیرانه بود ولی دل به دریا زدم وگفتم بیخیال هر چی بادا بادبالاخره که چی تا کی میخوام با خودم قهر کنم و همش غصه بخورم وهمش ناراحت باشم و هرروزکارم باشه وجب به وجب خونه رو گشتن ......ادامه دادن این کار دردی رو از من دوا نمیکنه جز دور بودن از شما عزیزای دلم باور کنین امروز هم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا یه کوچولودل ودماغ نشستن پای کامپیوترو پیداکنم وتوکل برخدا از شما بهترین دوستای نازنینم بخوام که برام دعا کنین تا شاید یه فرجی بشه ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هیچی فقط یک کلام... تمام عکسهای تولد که با دوربین گرفته بودم گم شد یعنی رم دوربینمون گم شد اونم کجا؟ توی خونه ی خودمون جالبه نه ؟ولی این اتفاق افتاد به همین سادگی و به همین دلخراشی واین یعنی عکس بی عکس این چندتا عکس روهم روزی که میخواستم تزئینات خونه روجمع کنم گرفتم همین جوری الکی(نگو یه روزی مهمترین عکس همین جهار تا عکس خواهد شد ) نمیدونم تا حالا همچین اتفاق عجیبی براتون افتاده یا نه درمورد دوربین وعکسهای خوشگلتون خلاصه دوستای عزیزم امیدوارم هیچوقت بهترین عکسهای تولد دلبنداتون رو گم نکنین چون واقعا آدم بهم میریزه خیلی دوستون دارم وخیلی ممنون که این همه مدت جویای حال ما بودین به خدا شرمنده تونم انقدر دلم براتون تنگ شده بود که حد نداشت حس میکردم یه چیزی تو زندگی کم دارم یه چیزی سر جاش نیست یه یه چیزی ازم دوره یه حال و هوای غمگین ودوری ودلتنگی داشتم نبودین یه جورایی این جوری بودم.... خلاصه امروز بعداز چند وقت اومدم... اومدم ....البته خبر که زیاده تولد و... ولی الان بنا به درخواست چند تا از دوست جونای نازنینم یه سری عکس از تولد یک سالگی (پارسال)درسا جونم براتون میذارم تا انشا... چند روز دیگه با عکسهای جدید امسال بیام خدمتتون خیلی دووووووووووووووووووووووووووووستون دارم ویادش بخیر که دوباره ۲۰روز دیگه تولد تکرارشد.... بنر روی دیوار با عکسهای جدید میام این چند روز انقدر حالم گرفته بود که قابل وصف نیست آخه تولد درسا از یه طرف بدون کمک موندنم از طرف دیگه ازیه طرف هم یه جورایی یه چیزایی پیش اومد که مجبور شدم آدرس وبلاگ رو عوض کنم وبی خبراز همه جا خیلی سخت این کاروانجام دادم و وب قبلی رو پاک کردم بعدتازه فهمیدم که فقط کافی بودآدرس وب روبدم به بلاگفااون خودش جابجامیکردتازه باثبت نظرات خیلی ناراحتم ..... خیلی عصبانی ام.... به همین خاطر دیگه نمیخوام در موردش چیزی بنویسم آخه اینجوری داغ دلم تازه میشه ایشون آقاصدراهستن بی بی نید درنقش عمو محرم و فیگورش رفته بودیم خونه آرین اینا آخه طفلک پاش شکسته بود دخترم درحال سی (چی)گفتن به آرین سلام فقط كافيست عاشقانه به آسمان نگاه كني. پروردگارا : آرامش را همچون دانه های برف آرام و بی صدا بر سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند ببار امروز روز خوبیه شنبه ۱۷ دیماه ۱۳۹۰ یی هو تصمیم گرفتم دختر نازنینمو دیگه از شیر خوردن بگیرم آره دیگه وقتشه... یعنی یه جورایی ترکش بدم این روزها واقعا دغدغه ی فکری من همین موضوع بود که.... ای خدا کمکم کن تا به لطف خودت فرشته کوچولوی خونمونو بتونم از شیر مادر/این نعمت بزرگ الهی جداکنم والان دقیقا چهار روزه که دختر نازنینم دیگه شیر نمیخوره البته شیر مادرنمیخوره ولی هنوز آپتامیل ودامداران میخوره وما خانوادگی کلی از این موضوع خوشحالیم وباز سپاس خدای بی نیازم را که همیشه کارایی که برام کابوسه مثل یه نسیم برام هدیه میاره ومنو میلیونها بار شیفته ی خودش میکنه و... ومراخالقی چون او بس است در این دنیا خدا گويد: تو اي زيباتر از خورشيد زيبايم ، تواي والاترين مهمان دنيايم ، بدان آغوش من باز است، شروع كن يك قدم!باتو،تمام گامهاي مانده اش بامن... خدایا ممنونتم واما این چند روز تو خونمون دخملی نانازم دوتا شعر یادگرفته تقریبا همزمان شعر شاپرک وخرگوش جاهای صورتی رو درسا جونم میگه شاپرکی گفت: سیه(چی گفت) یواشکی گفت:سیه توگوش من گفت:سیه( با اشاره ی انگشت) یکی یکی گفت:سیه گفت به گلا دست نزنین/نه نه نه (با اشاره ی انگشت) غنچه هاشونو نکنین/نه نه نه شعر بعدی به صورت تاتر اجرا میشود ای جوری که بنده میخونم دخترم اجرا میکنه با حرکت دست (کاش میتونستم فیلمشو بذارم تو وبلاگ ) خرگوشمو خرگوشم من خیلی بازیگوشم (دستاشو میبره زیرچونش و انگشتاشوتکون میده دوسه تاهم پرش میکنه بعد وایمیسته منتظر بقیه ی شعر) گوشام خیلی درازه صورت من چه نازه (بازم با ادای خاصی دستاشو میذاره روی گوشاش بعدم با انگشت لپای فندوقی شو نشون میده) جام همیشه تو بیشه ست غذای من هویچ ست(دستشو میذاره روی شکمش به نشانه خوردن غذا) انقدر ضعف میکنم که نمیدونم چه جوری بیان کنم سه تا کلمه ی جدید هم دخملکم یاد گرفته ییه (بله) واین چند روزه عاشق شمع فوت کردن شده میره از کابینت جاشمعی میاره شمع براش روش کنم بعد دویست بار فوت میکنه ومنم دویست بارروشن میکنم بعضی موقعها به باحوصله بودن خودم شک میکنم درسا وتصاویر آخ قربونه مطالعات شبانه روزیت اونم زبان انگلیسی (کتابهای بی زبون بابائی) وماهم حتماحتما باید به تدریس شما گوش بدیم وگرنه انقدر داد وبیداد راه میندازی که حدنداره دیگه ساعت ۱۲نصفه شبه درسا جونم فکر نمیکنی وقت خوابه ......یه ذره اینجوری دخترم؟؟؟ به من بیاموز ، دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخوردند لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند. سلام عزیز دل مامان سلام خوشگل مامان سلام بهونه تالاپ تولوپ دلم درسا جونم نازدونم اومدم یه چندتا عکس از چند روز پیش واست بذارمو برم آخه خیلی عجله دارم چند هفته ی دیگه تولدته ومن هنوز هیچ کاری انجام ندادم خیلی تنبلم نه؟؟؟؟ دخترم به همراه سبوحا وسلاله جون (دخترعمه ها - شب یلداخونه مادربزرگ)
اینجا هم عشق سبوحا جون فوران کرده بود وکلی حس مادری بهش دست داده بود آخه همش میگفت درسا جون دخترمه آخ سبوحاجون هر چی ازت تشکرکنم کمه بابت مهربونیات نسبت به دخترم چندروزی بود خیلی کسل وبی روحیه بودم خیلی حس تنهایی داشتم خب تنهام دیگه.... خب تو غربتم دیگه....خب از همسایه که واسه آدم هم خون وهمدم در نمیاد همسایه ی بی ذوق خلاصه دیدم اینجوری نمیشه باید یه جورایی آقای همسروراضی کنم منوودخملموببره تهران پیش خواهر جونام خلاصه منوودخترم آماده شدیم بریم خونه خاله خیلی بهمون خوش گذشت من کلی استراحت کردم کلی بخوروبخواب وکلی صحبت ودرد دل با خواهر های گلم وکلی خرید با دختر خواهر های نازنین واینکه درسا هم کلی روحیه اش عوض شده بودکلی خوشحال بود که اطرافش شلوغ پلوغه تو اون چند روزی که خونه خواهرم بودیم وقتی آقای همسر زنگ میزد باهم صحبت کنیم وقتی صحبتامون تموم میشد یه دفعه درسا میگفت مامان نون بابی سی؟(سی=چی)دخملیم منظورش این بود که بابایی چی میگفت ؟چی کار داشت؟ آخ درسا اون لحظه انقدرچلوندمت تا صدای دادت در اومدببخش دخترم ولی خب نمیتونم خودمو کنترل کنم وبی ذوق باشم خلاصه یه هفته ترکوندیم ولی خب از اون طرف هم دلتنگ شدن آقای پدر وتنها موندن ایشون دیگه نشونگر این بود که باید ساکمونو ببندیم وبیائیم سر خونه زندگیمون بعداز چند روز دوری پدر ودختر از هم /دیدن داشت... شده بود فیلم هندی/ دیگه انقدر قربون صدقه بابائیش میرفت این دخملی ما که حد نداشت وهی بهش میگفت بابانون ن او (یعنی نرو) کم مونده بود گریه کنم وسرموبکوبم دیوار....تادیگه این دوتا رو از هم دور نکنم 
سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
اِدآمـِه مَطـلَب
![]()
حالااین یکی روبعدابراتون میگم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد
اِدآمـِه مَطـلَب
خلاصه یک شب ![]()
![]()
البته اون شب اصلا درسا خانوم وقت برام نذاشته بود تا به ![]()
آخه درست همون دودقیقه مینشستن بعدش دوباره جنقولک بازی بنیان گذارش![]()
![]()
خلاصه![]()
تا کم نیاورم...
باید باشی تا فراموش نکنم...
نفس کشیدن را...
عشق را...
زندگی را...
بودن را...
تــــــو باید باشی...
تا حریرِ نگاهت را ...
بپیچم دورِ تنهایی های دلم
ودلگرم شوم ...
باید باشی...
تا دلم آسمان را...
پرواز را...
لمس کند...
نفس بکشد...
وهی باخودم تکرار میکنم شاید به نتیجه ای
بابایی هم هر روز فکر کنم چهارپنج باری خونه زنگ میزنه وباهات ![]()
![]()
![]()
عاشق این لحنت
این جمله رو
درمورد مکانی که رفتیم یا میخوائیم بریم سریع![]()
![]()
![]()
![]()
بعد یهوانگشتشو میذاره رو دماغمون ومیگه بیب با یه لبخند
این کار درسا خانوم تو فامیل رکورد جهانی ثبت کرده![]()

.jpg)


.gif)





.gif)
.gif)
.gif)
![]()
روز تو!.gif)

![]()
![]()








/(706).gif)

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
میسی(مرسی)
نیس( نیست)![]()
![]()

نمیذاری از جامون تکون بخوریم![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
اونم یه عده
![]()





![]()

![]()

De$ign | ﻣﻴﺲ ﻫﺂﻧﮯ ![]() |

میم مثل مادر





































.gif)



















































De$ign 